گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟ گفت: عزيز تر از هر چه هست ، [...]
نوشته های برچسب خورده با ‘داستان كوتاه’
رئيس جمهور به شتاب به صحراي آريزونا رفت تا از سفينه ي فضايي عظيم موجودات بيگانه استقبال كند. رئيس جمهور گفت: » صلح ! « بيگانه اي كه شبيه انسان بود گفت :» خيلي ممنون ، ما به سفري يك ميليون ساله رفته بوديم ، خيلي خوشحال هستيم كه به وطن برگشتيم. « – «خواهش [...]
داستاني هست درباره پليكاني كه در زمستاني سخت خود را براي تغذيه فرزندانش با گوشتش ، فدا كرد . وقتي سرانجام از ضعف جان سپرد. يكي از جوجه ها به ديگري گفت :» بالاخره راحت شديم ! از بس كه هر روز آن چيز گنديده را خورديم داشتم خسته مي شدم .» كوئيلو داستان وطن